حكيم ابوالقاسم فردوسى
42
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
خسته تنها در ايوان بود و روى پدر را نديد بجز روز نوروز و جشن سده كه او در ميان ردههايى ديگر به پيش شاه رفت . از سوى ديگر ، قيصر روم طينوش رومى را با باژ روم و هميان و بَرده به نزد شاه ايران فرستاد . چون طينوش بيآمد ، شاهنشاه ايران او را بنواخت و برايش جايگاهى سزاوار بساخت . در همان هنگام بهرام به سوى طينوش پيامى فرستاد كه : اى مرد بيدار و كامروا ، بدان كه شاه ايران از براى چيزى از من كه كهتر او بودم ، آزرده گشت و اين چنين بىگناه ازو دور گشتم . اينك تو به نزد او خواهشگرى كن تا شايد مرا به تو ببخشد و اين بخت پژمردهام درخشان گردد و مرا به سوى دايگانم بفرستد . چرا كه براى من ، منذر از مادر و پدرم نيز بهتر است . چون طينوش پيام بهرام را بشنيد ، كام بهرام را برآورد . بهرام آزرده دل از آن بند آزاد گشت و شاد شد . پس چيزهاى بسيارى به تهيدستان ببخشيد و آمادهء رفتن از آنجا گشت . زيردستان خود را فراخواند و در شبى تيره سپاه خود را همچون باد براند . به يارانش گفت : يزدان را سپاسگزاريم كه ديگر از اينجا رفتيم و از هراس زينهار يافتيم . چون بهرام به سرزمين يمن نزديك شد ، زن و مرد و كودك به پيشواز او آمدند . نعمان و منذر و آن نيزهداران پاكيزه انديش نيز به پيش او برفتند . چون منذر به بهرام نزديك شد ، از گَرد آن سپاهيان ، روز تاريك گشت . پس آن دو آزاده مرد از اسپ پياده شدند و بهرام از آن درد و رنج خود با او سخن بگفت . منذر چندى از شنيدن گفتار او بگريست و از بهرام پرسيد : آيا اختر شاه چيست كه هرگز به راه خِرد نمىآيد مىترسم كه كيفر اين كردار خود را ببيند . بهرام گفت : مبادا كه او از اختر شوم خود نيز ياد كند . سپس منذر ، بهرام را در همان جايى كه پيش از آن بود ، فرود آورد و بيش از آنچه تا كنون به او نيكى كرده بود ، بكرد « 1 » . از آن پس بهرام را هيچ كارى بجز بزم و ميدان و يا بخشش و كوشش كارزار نبود .
--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 315 - 314 .